نباید بدانید؟

اگر قرار باشد شما کتابتان را برایم بیاورید، نباید من هم یادگاری‌ای برایتان داشته باشم؟ نباید نوشته‌های هزار بار پاک شده را دوباره بنویسم و برای‌تان بخوانم؟ نباید انتظار داشته باشم که بدانید چیزی از من در وسط سینه‌تان جا مانده؟ نباید بدانید آن چیزی که در انتهای راهروی تاریک خاطراتم، اتاق آخر را نورانی می‌کند، شمایید؟ نباید بدانید توی تصوراتم، شمایید که روی موج موسیقی خیالی ذهنم سوارید و آرام پیش می‌روید؟

و مهم‌تر از تمام این‌ها، نباید بدانید که خشم است که مانع است؟ که خشم است که زبانم به گفتن باز نمی‌شود؟

۰ ۴