حمله نادانستگی

هفته‌هاست که ذهنم به جای وقع دادن به نگرانی‌های معمول زندگی یک 22 ساله، با یک خط کش چوبی بلند بالای سر من ایستاده و مدام تکرار می‌کند بخوان. بخوان. بلند شو آن کتاب‌های نیم‌خوانده‌ی توی قفسه را بردار و تمامشان کن. بخوان و ببین ابله مهربان و صاف و ساده‌ی قصه داستایوسکی چه بلاهت‌هایی از خود نشان می‌دهد که حتی خودش هم خودش را ابله می‌نامد. مائده‌های زمینی را بردار و ببین ژید با شهری که غروبش شبیه مرگ بود (و شاید شبیه لحظه‌ای که کسی با تمام قوا گلویت را فشار می‌دهد و از شنیدن صدای خرد شدن استخوان‌هایت لذت می‌برد) چه کرد. بلند شو. هنوز نمی‌دانی راسل ایکاف چه کتاب‌هایی نوشته و ادوارد دیبونو تکنیک 6 کلاه را از کجایش درآورده. مقاله‌های فلان سایت را هنوز نخوانده‌ای. هنوز هزاران هزاران کتاب هست که نخوانده‌ای و هزاران هزاران چیز هست که نمی‌دانی. خلاصه که شبیه دیوانه‌هایی شده‌ام که شبانه‌روز سرشان توی کتاب و وبلاگ و مقاله است و با موهای ژولیده و لباس‌های آویزان و یک لیوان قهوه تمام روزشان را توی یک اتاق می‌گذرانند و ارتباطی با دنیای بیرون ندارند. گهگاهی هم مثل الان، می‌نویسم که دست‌گرمی باشد برای روزهای در پیشی که باید تمام روز را مشغول نوشتن باشم، مشغول ثبت کردن و فراموش نکردن(ت).

۰ ۲