صد و هفده‌اُم

جلوی آینه می‌ایستم و ساعت‌ها خیره می‌شوم به صورتی که هیچ‌وقت از آن متنفر نبوده‌ام. با صورتک حرف می‌زنم و موقعیت‌هایی را مجسم می‌کنم که باید در آن‌ها می‌بوده‌ام اما نبوده‌ام. گاهی لبخند می‌زنم، صورتک را چپ و راست می‌کنم، دست می‌کشم زیر ابروهای پرپشت، روی لب‌های بی‌رنگ، مژه‌های خیس و پلک‌های کبود. خیره می‌شوم و دنبال حس نابی می‌گردم که به نظر می‌رسد جایی در اعماق چشم‌هایم گم شده.


۰ ۱

صد و شانزده‌اُم

در زندگی روزهایی هستند که غم عمیق نسبت به همه چیز و همه کس ما را از پا در می‌آورد.

در زندگی روزهایی هستند که آگاه بودن دردناک خواهد بود، فهمیدن و درک کردن عذاب‌آور، و اجبار به آگاه بودن و فهمیدن و درک کردن، وحشتناک‌.

در زندگی روزهایی هستند که در آن‌ها از انسان بودن خسته می‌شوی و آرزو می‌کنی کاش پرنده‌ای بودی که می‌توانستی رها و بی‌دغدغه در آبی آسمان غرق شوی.

در زندگی روزهایی هستند که دوست داری تمام افکارت را دور بریزی، زندگی و دنیای خود را ترک کنی و پا به دنیایی بگذاری که متعلق به تو نیست. در بحر ماجراهای دیگران غرق شوی، کتاب دست بگیری و سرنوشت هزاران شخصیتِ ناشناس را بخوانی و با پناه بردن به تخیلاتت، از دنیای واقعی دور شوی. 

در زندگی روزهایی هستند، روزهایی فراموش‌ناشدنی!

۲ ۶

صد و پانزده اُم

امروز فهمیدم همه چیزهایی که طی این چند سال به آن‌ها رسیده‌ام همان رویاهای نوجوانی‌ام بوده‌اند. دردناک است نه؟ رویاهایم زیادی در دسترس بوده‌اند انگار. آغاز ورودشان به زندگی‌ام آن شبی بوده که چند صفحه از صد سال تنهایی را خواندم. پدر، خانواده را می‌برد به جایی دور. اسمش را می‌گذارد ماکوندو. بعد جمعیت ماکوندو رفته رفته بیشتر می‌شود، آدمها با خودشان تنهایی می‌آورند، ماکوندو می‌شود مرکز تجمع تنهایی‌های زمین. چند صفحه خواندم، خوابم برد. صبح زود بیدار شدم، کنکور دادم، چند وقت بعد نتایج آمد، بعد از یک سلسله اتفاقات غم‌انگیز فرد مفیدی بودم که دانشگاه خوبی قبول شده و قرار است برای جامعه ارزش‌آفرینی کند. بعد پاتوق اولین روزهای مبهم جوانی‌ام شد انقلاب و سرک کشیدن توی کتابفروشی‌ها و جستجوی کتاب‌ها به دنبال چیزی که نمی‌دانستم چیست. بالاخره توی این هزار هزارتا کتاب چیزی باید باشد که به من بفهماند زندگی چیست؟ هوم؟
خلاصه که امروز فهمیدم به رویاهای نوجوانی‌ام رسیده‌ام و از این به بعد باید رویاهای بهتری داشته باشم. باید یک روز صبح، چمدان کوچکم را بردارم و پاسپورت و بلیط و این چیزها را بریزم توی کوله‌ام و راه بیفتم سمت جایی که این جا نیست. توی فرودگاه گوشی‌ام را بندازم توی سطل زباله و وقتی مهماندار می‌گوید لطفا گوشی‌های خود را خاموش کنید نگاهش کنم و لبخند شیطنت‌آمیزی بزنم. باید بروم و ببینم توی این کره زمین لعنتی که مرکز تجمع تنهایی‌های هستی است چه می‌گذرد. باید یاد بگیرم به زبان آلمانی حرف بزنم، با آدم‌های جدیدی آشنا بشوم، کشف کنم و از دست دادن و دارایی نداشتن و وابسته نبودن را بچشم. شاید تهِ تهِ جاده‌هایی که معلوم نیست به کجا ختم ‌می‌شوند بفهمم زندگی برای چیست. شاید!


۴ ۳
Designed by: Erfan Powered by: Bayan Blog