چطور تو هنوز دوری؟

دل کندن از اینجا سخت است. دل کندن و دامنه خریدن و کوچ کردن و از نو نوشتن. از نو نوشتن و از نو نگاه کردن و از نو فرصت دادن. خیال بودنش را بافته بودم و خواب دیده بودم که به من اشاره می‌کند و با فریاد می‌گوید "این آدم قرار است مرا به کشتن دهد" و بعد می‌میرد. مرده بود و تمام وجود من هق هق شده بود و فراموش کرده بودم که بهار پارسال چقدر حوصله سر بر بوده. به خودم گفته بودم بت نساز. از آدم‌های لعنتی این دنیای لعنتی بت نساز. که بت‌ها را به اندازه‌ی جان دوست داشته‌ای و از دستشان داده‌ای. یکی‌شان را همین اخیرا، چند هفته پیش. به این فکر کرده بودم که چطور توی این دنیای کوچک جا شده‌ام. چطور جا شده‌ام؟ با دو نقش متفاوت، یک آدم معمولی برای بقیه و یک موجود خیالی برای خودم که بالای سر آدم‌ها پرواز می‌کند و کلکسیونر جزئیات ریز زندگی‌ آدم‌هاست. خیلی وقت‌ها خیلی از جزئیات از زیر زبانم در می‌رود و خودم را لو می‌دهم. چطور آدم‌ها شک نمی‌کنند؟ چطور تو هنوز دوری؟ چطور هنوز از حجم دانسته‌هایم درباره خودت شگفت‌زده نشده‌ای؟ چطور نمی‌دانی توی ذهنت جا خوش کرده‌ام و دستان من است که صبح‌ها عینک را بر چشمانت می‌گذارد و دکمه‌های پیراهنت را می‌بندد؟ چطور هنوز نفهمیده‌ای که با چشمان تو می‌بینم و با قلب من زنده‌ای؟ 

۰ ۴
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی