صد و چهل و پنج‌اُم

شش نفر بودیم. نشستیم به حرف زدن راجع به روند زندگی‌مان در این سه سال. گفتم من فقط کتاب خوانده‌ام و دست و پا زده‌ام در شخصیت متناقضم. خودم را به در و دیوار کوبانده‌ام که مسیر را پیدا کنم. به ظاهر آرام‌ترین بوده‌ام و از درون، آشفته‌ترین. حالا فهمیده‌ام مسیر، نیازی به جستجو نداشته. همه آن روزها جزئی از مسیر بوده‌اند. همه چیز جلوی چشمانم بوده و جای دیگری دنبالش می‌گشته‌ام. که حالا پیدایش کرده‌ام. که فقط یک لحظه، به انتهای همه چیز فکر کرده‌ام و بعد از آن، انگار صدایی دم گوشم زمزمه کرده باشد که آرام باش. پیدایش کرده‌ای. همین که دغدغه‌ها را گذاشته‌ای کنار و توانسته‌ای با ذهن روشن انتها را ببینی، یعنی که پیدایش کرده‌ای.

که حالا شاید همه چیز سر جایش نباشد، ولی دنیایم آرام است. که وسط همه دغدغه‌هایی که وحشت می‌انداخته‌اند به جانم، آرام‌ترین‌ام، هم به ظاهر، و هم از درون.

۰ ۵
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed by: Erfan Powered by: Bayan Blog