صد و سی و چهارُم


زندگی طوری‌ شده که انگار هیچ چیز دیگر مهم نیست. که انگار هیچ چیز نباید مهم باشد. مهم‌ترینِ مهم‌ترین‌ها تمام شده. "مرا تو باید"ها فراموش شده. زندگی طوری شده که انگار نباید چیزی خواست. طوری که ته دلت از خواستن شرمنده‌ای، در عذابی. طوری که انگار همه خواستنی‌های دنیا تمام شده باشد. طوری که انگار همه "تو را می‌خواهم"ها ته کشیده باشد. 
می‌دانی؟ همه این نخواستن‌ها و مهم نبودن‌ها مثل حناق، جلوی نفسم را گرفته‌اند. ولی هنوز سر پا ایستاده‌ام. هنوز فرو نریخته‌ام. قسمت عجیب ماجرا این جاست که من همیشه اطمینان داشته‌ام، اطمینانِ تام، به 21ها و 78ها. به تمام عددهایی که نهایتا به انتخاب تو ختم می‌شوند. اطمینان داشته‌ام که شبِ آخر، در نهایتِ آرامش حرفم را زدم و بعد گفتم هنوز برای عملی کردنش برنامه‌ای ندارم. چون فکر می‌کردم این بار، انتخابِ پشتِ تمام 21ها و 78ها، ادامه دادن است. ماندن است. فکر می‌کردم ما عاقلانه شروع نکرده‌ایم که حالا همه چیز را عاقلانه تمام کنیم. اطمینان داشتم که آن قدر مهم هستم که کنار گذاشته نشوم. که همین طور که زُل زده‌ای به ماه، مثل همه قاطع بودن‌های قبلی‌ات، بگویی منی که نصف قضیه به او بستگی دارد، می‌گویم بمان، درستش می‎کنیم. آخ که چقدر منتظر انگیزه بوده‌ام. منتظرِ انگیزه‌ای از طرف تو. ولی در عوض چه نصیبم شده بود؟ رها کردن. رها شدن.
هنوز سر پا ایستاده‌ام، هنوز فرو نریخته‌ام. شبِ آخر، لابه‌لای همه آن لحظه‌هایی که لبریز بوده‌ام از اطمینانِ به تو، کسی گوشه ذهنم زمزمه کرد که اگر نشود چه؟ اگر همه چیز عاقلانه تمام شود چه؟ اگر یادش نیاید که روزی گفته بوده "از داشتنت راضی‌ام" چه؟ که قرار بود نشود، همه چیز عاقلانه تمام شود، که قرار بود هیچ وقت یادش نیاید که چه چیزی گفته و چرا گفته و اصلا چه نیازی هست که یادش باشد؟ رابطه است و گفتن همین حرف‌ها. اطمینان دادن‌های پوچ. راست گفتن‌های کذایی. 
بعد رفتم جلوی آن کاغذ مزخرف ایستادم، دست بردم و قوی بودن را انتخاب کردم، که اگر نشود، سر پا بمانم، فرو نریزم، که اگر فرو بریزم دیگر کسی نخواهد بود که کوچه پس کوچه‌های نزدیک باغ ایرانی را با او گز کنم و از فروریختن‌هایم بگویم. 
آخ از فروریختن‌هایم. 
دوست دارم بدانم وقتی از فروریختن‌هایم حرف می‌زدم به چه فکر می‌کردی. 
یادم می‌آید قبل‌ترها وقتی با آدم‌های مهم زندگی‌ام از فروریختن‌هایمان برای هم حرف می‌زدیم، قوی‌‌تر می‌شدیم. من برایش از غم‌هایم می‌گفتم و او دلداری‌ام می‌داد. او برایم از غم‌هایش حرف می‌زد و من به او می‌گفتم که ارزشمند بودنمان بندِ همین غم‌هاست. فکر می‌کردم آدم‌ها وقتی از غم‌هایشان برای هم بگویند ارزشمندتر می‌شوند، قوی‌تر، بزرگ‌تر. انگار همه رنج‌های دنیا را از بر باشند و دیگر چیزی نباشد که آن‌ها را از پا دربیاورد.
فکر می‌کردم اگر از غم‌هایم بگویم، نزدیک‌ترم. 
اگر از غم‌هایت بگویی، نزدیک‌تری.
آخ که چقدر اشتباه می‌کرده‌ام. آخ که به اندازه‌ی تمام لحظاتی که با هم بوده‌ایم، اشتباه کرده‌ام. 
زندگی طوری شده که انگار همه انرژی‌ام را صرف می‌کنم برای قوی بودنی پوشالی. برای بی‌تفاوت بودنی که می‌گذارد زندگی کنم، نه "زنده"گی. زندگی طوری شده که انگار کسی که خودم نباشم، جا خوش کرده در کالبدم، کسی که وقتی از کنار مظفر رد می‌شود در برابر بغض کردن مقاومت می‌کند، کسی که وقتی اسمش را می‌شنود وانمود می‌کند که غریبه‌ترین غریبه‌هاست، کسی که نسبت به یادآوری تمام آن روزها بی‌حس شده، محتویات ذهن و دلش لمس شده، کسی که خالی‌تر از تمامِ خالی‌هاست. 
زندگی طوری‌ شده که انگار هیچ چیز دیگر مهم نیست. که انگار هیچ چیز نباید مهم باشد. 
مهم‌ترینِ مهم‌ترین‌ها تمام شده،
"مرا تو باید"ها فراموش شده...

۰ ۴
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی