صد و سی و سوُّم


گفته بودم من به چیزی نیاز ندارم. به کسی. به آشنایی. به لب‌های خندان و چشم‌هایی که با دیدنم برق بزنند. گفته بودم آشنای من خودم هستم، با لب‌های خندان خودم روزگار می‌گذرانم و با چشم‌های زردم، خوشحالم. گفته بودم تنهایی‌ام را دوست دارم. تنهایی‌ام را صرف شناختنِ خودم می‌کنم، صرف فهمیدن همه آن چیزی که هستم. مدام می‌پرسید من چه کم دارم؟ می‌خواستم بگویم آقای محترم، مساله، مساله کم داشتن نیست. مساله این است که شما به خاطر تنهایی‌تان آمده‌اید سراغ من، ولی من دوست ندارم حفره‌های تنهایی شما را پر کنم. نمی‌توانم. آن قدر درگیرِ خودم هستم که وقت ندارم. 
این طور وقت‌ها آدم‌ها زیادی به خودشان اطمینان دارند. کسی که دچار است، به دچار بودنش ایمان دارد و کسی که تنهاست، به تنهایی‌اش. 
من هم زیادی به خودم اطمینان داشتم. هنوز هم دارم. همه آن روزهایی که روی نیمکت‌ پارک آرام گرفته‌ام، پیاده‌روها را گز کرده‌ام، محو آدم‌هایی شده‌ام که از اتوبوس پیاده می‌شوند و برایشان قصه ساخته‌ام، همه روزهایی که کودکانگی‌هایم را سخت در آغوش گرفته‌ام، به خودم اطمینان داشته‌ام، به لجباز بودنم، به مصر بودنم.
می‌دانی؟
من پای حرفم ایستاده بودم. لجبازتر از هر کسی که می‌شناسم، لجبازتر از هر کسی که می‌شناسی. صبر کرده بودم تا آدمِ درست قصه زندگی‌ام را خودم پیدا کنم. در خوبی‌هایش ذوب شوم، در مهربانی‌هایش، در نگران بودن‌هایش. صبر کرده بودم تا انتخاب کنم. فقط خوبی‌ها را دیده بودم و متهم شده بودم به آدمِ خوش‌بینِ خوش‌باوری که قرار است روزی با انتخاب‌های اشتباهش، خودش را به دردسر بیندازد. صد و چهل و سه روز صبر کرده بودم، تا بتوانم کسی را دوست داشته باشم، و بخاطر دوست داشتن بخواهمش، نه بخاطر پر کردن حفره‌های نداشته‌ی تنهایی‌ام.
من صد و چهل و سه روز صبر کرده بودم، بعلاوه همه آن هزار روز قبلش، با این تفاوت که قبلا نمی‌دانستم چرا می‌خواهمش، ولی در همه آن صد و چهل و سه روز می‌دانستم چرا. به من ربطی نداشت که قبلا چه کسی بوده. به من ربطی نداشت که چه کارهایی کرده، کجاها رفته، چه کسانی را دوست داشته، از صد و چهل و سه روزگی به بعد بود که به من ربط پیدا می‌کرد. 
مامان همیشه می‌گفت تو زود بزرگ شدی. تا چشم باز کردم، دیدم 20 سالگی را رد کرده‌ای. تا چشم باز کردم دیدم قد کشیده‌ای، کز می‌کنی گوشه تخت و کتاب‌ها را یکی یکی می‌بلعی، حرف‌های گنده گنده می‌زنی، قانع نمی‌شوی به کم بودن، قانع نیستی به کم بودن.
نون می‌گفت تو خیلی سفیدی. آدم‌ها را ندیده و نشناخته دوست داری. بدی‌هایشان را نمی‌بینی و خوبی‌هایشان را هزار برابر می‌بینی. با همه هستی و با هیچ کس نیستی، صدایت را بلند نمی‌کنی، مصداق بارزِ صلحی. مصداق بارز سفید. 
می‌گفت تو مصداقِ بارزِ سفیدی. جمله‌اش توی ذهنم تکرار می‌شد. ده بار، صد بار، هزار بار. انگار کسی توی اتاقِ خالی ذهنم بدود، وسط اتاق بایستد، نفس نفس بزند و بگوید تو سفیدی. تو سفید بودی. همه ماجرا از روزی شروع شد که تصمیم گرفتی سفید باشی. 
من صد و چهل و سه روز صبر کردم، بعلاوه همه آن هزار روز قبلش. 
توی اتاق خالیِ ذهنم هزار تا سرباز به صف می‌ایستادند، یکی یکی جلو می‌آمدند و زل می‌زدند توی چشم‌هایم و می‌گفتند اشتباه می‌کنی. اشتباه کرده‌ای. 
توی اتاق خالیِ ذهنم هزار تا من، قهقهه می‌زدند و می‌گفتند چه اشتباهی. چه اشتباه افتضاحی. چه شکستی. 
بعد من می‌دویدم دنبال تکه‌های سردرگمم. جمعشان می‌کردم تا دوباره من شوم و وسط راه می‌دیدم هیچ چیز توی دستم نیست. همه‌شان غیب شده‌اند، گم شده‌اند. بازیِ کثیفی بود. انگار کسی چوبی در هوا تکان می‌داد و تکه‌های گم شده‌ام هزارباره پیدا می‌شدند و هزارباره گم می‌شدند. 
گفته بودم من به چیزی نیاز ندارم. به کسی. 
دچار شده بودم.
بعد یک روز دیده بودم آدمِ درست قصه زندگی‌ام، دچار بودنم را نمی‌بیند. 
مرا نمی‌بیند. 
بعد صدای همه کسانی که گفته بودند اشتباه می‌کنی پیچیده بود توی سرم. صدای آن هزار تا سرباز، صدای آن هزار تا من.
ولی همچنان داد می‌زدم که اشتباه نکرده‌ام. اشتباه نکرده‌ام که کسی را دوست داشته‌ام. 
می‌دانی؟
اشتباه نکرده‌ام که دوستت داشته‌ام. 
اشتباه نکرده‌ام. 
(این طور وقت‌ها آدم‌ها زیادی به خودشان اطمینان دارند. کسی که دچار است، به دچار بودنش ایمان دارد و کسی که تنهاست، به تنهایی‌اش.)
۰ ۵
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی