صد و سی و دوُّم


ایوان ایلیچ، قبل از مرگ، به این فکر می‌کند که مرگ می‌تواند فجیع‌ترین و وحشتناک‌ترین رخداد زندگی‌اش باشد و مدام در حال جستجوست تا پاسخی برای "چرا می‌میرم؟" پیدا کند. اما لحظه‌ی مرگش، می‌شنود که کسی بالای سرش می‌گوید تمام کرد، و با خود می‌گوید مرگ هم تمام شد، دیگر اثری از آن نیست. به همین راحتی، با آن کنار می‌آید و فراموشش می‌کند. و حتی راحت‌تر (یا دردناک‌تر)، بعد از آن، فراموش می‌شود
با این حساب، ما حق نداریم در مورد کوچک‌ترین اتفاقات زندگی، سوالی نپرسیم و بگذاریم زندگی به هر جا که می‌رود، برود؟ چون اصولا نه پاسخی خواهیم یافت و نه مجازیم روزهای زندگی‌مان را بیهوده در پی یافتن پاسخی که از درستی‌اش اطمینانی نداریم، بگذرانیم.

+ 6 ماه پیش چنین آدمی بودم. متعجبم از تغییراتِ بی‌شمارِ عجیب و غریبم.

۰ ۲
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed by: Erfan Powered by: Bayan Blog