صد و سی و یک‌اُم

گفته بود برایت خوشحالم، یک دنیا. برایت خوشحالم که قرار است از این به بعد حالِ روزهایت خوبِ خوب باشد. نگاهش کرده بودم، با ذوق، با خوشحالیِ خاصی که توی رگ‌هایم جاری بود، ولی مثل همیشه بخاطر این که نمی‌توانستم آینده را پیش‌بینی کنم، لبخندی تحویلش داده بودم و از تایید یا رد حرف‌هایش گذشته بودم. ذهنم پر کشیده بود به شبی دور که کسی مادمازل خطابم کرده بود، که غم‌های تلنبار شده‌ام را با اشک‌هایم بیرون ریخته بودم، که صبحِ روزِ بعد همه چیز را فراموش کرده بودم، که ترجیح داده بودم فراموش کنم و بگذرم و نباشد و نداشته باشم‌ش. ذهنم پر کشیده بود به آن روزها و با خودم گفته بودم هیچ وقت آن طور که باید، نخواستم‌ش. هیچ وقت برایش رویابافی نکرده‌ام. هیچ وقت صورتِ کسی که دوستش داشته‌ام، برایم واضح نبوده. چشم‌ها و لب‌ها و ابروهایش را ندیده‌ام. صدای خنده‌اش را نشنیده‌ام. فکر کرده‌ام اگر روزی باشد، می‌توانم تا ابد بمانم و دوستش داشته باشم. فکر نکرده بودم که ممکن است روزی خسته شود، خسته شوم، یا اصلا از خواب بیدار شوم و ببینم همه ماجراها یک رویای کودکانه بوده و نیمچه هشیار روی تخت بنشینم و حتی جزئیات رویای کودکانه‌ام را به یاد نداشته باشم و فراموشش کنم و زندگی‌ام را مثل همه روزهایی که نبود، ادامه دهم. 

گفته بود برایت خوشحالم، حالِ روزهایت از این به بعد خوبِ خوب است، ولی من در اوجِ خوشحالی هم، می‌دانستم که قرار نیست حالِ همه روزهایم خوبِ خوب باشد. 

۰ ۲
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed by: Erfan Powered by: Bayan Blog