صد و بیست و پنج‌اُم

می‌خندیدم و همزمان صورتم از اشک خیس می‌شد. هر سی ثانیه یک بار کل وجودم می‌لرزید. می‌گفت خوبی؟ زیر کولر نشستی، لرز گرفتی انگار. می‌گفتم خوبم، به هوای پاییز حساسیت دارم. به سوزِ هوای اول صبح، به آفتابی که چشم‌هایم را زرد نشان می‌دهد، به مچالگی‌هایی که ناخواسته پیش می‌آیند و به غمِ از دست دادن.


۰ ۳
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed by: Erfan Powered by: Bayan Blog