صد و بیست و دوّم

حرف زدیم و حرف زدیم. گفت ده سال پیش رفتم سفارت فلان کشور، پرس و جو کردم، می‌خواستم بروم، بکّنم از این جا و بروم و دیگر هرگز برنگردم. حرف زدیم و گفت حالا دیگر نمی‌شود رفت، اگر تنها بودم پنج سال پیش رفته بودم، حالا زن دارم، بچه دارم، غم غربت اذیتشان می‌کند، زندگی‌مان هم این جا به هدر می‌رود رسما. زندگی کردن در این جا «زنده»گی کردن نیست، تحمل روزها به بهانه گذر کردن از آن‌هاست. به بهانه این که امروز تمام شود و فردا بیاید و فردا هم تمام شود و همین طور تمام شود و ته تهش دیگر چیزی باقی نماند. 

حرف زدیم و حرف زدیم و تهش گفت برو، نمان. 


۰ ۱
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed by: Erfan Powered by: Bayan Blog