صد و پانزده اُم

امروز فهمیدم همه چیزهایی که طی این چند سال به آن‌ها رسیده‌ام همان رویاهای نوجوانی‌ام بوده‌اند. دردناک است نه؟ رویاهایم زیادی در دسترس بوده‌اند انگار. آغاز ورودشان به زندگی‌ام آن شبی بوده که چند صفحه از صد سال تنهایی را خواندم. پدر، خانواده را می‌برد به جایی دور. اسمش را می‌گذارد ماکوندو. بعد جمعیت ماکوندو رفته رفته بیشتر می‌شود، آدمها با خودشان تنهایی می‌آورند، ماکوندو می‌شود مرکز تجمع تنهایی‌های زمین. چند صفحه خواندم، خوابم برد. صبح زود بیدار شدم، کنکور دادم، چند وقت بعد نتایج آمد، بعد از یک سلسله اتفاقات غم‌انگیز فرد مفیدی بودم که دانشگاه خوبی قبول شده و قرار است برای جامعه ارزش‌آفرینی کند. بعد پاتوق اولین روزهای مبهم جوانی‌ام شد انقلاب و سرک کشیدن توی کتابفروشی‌ها و جستجوی کتاب‌ها به دنبال چیزی که نمی‌دانستم چیست. بالاخره توی این هزار هزارتا کتاب چیزی باید باشد که به من بفهماند زندگی چیست؟ هوم؟
خلاصه که امروز فهمیدم به رویاهای نوجوانی‌ام رسیده‌ام و از این به بعد باید رویاهای بهتری داشته باشم. باید یک روز صبح، چمدان کوچکم را بردارم و پاسپورت و بلیط و این چیزها را بریزم توی کوله‌ام و راه بیفتم سمت جایی که این جا نیست. توی فرودگاه گوشی‌ام را بندازم توی سطل زباله و وقتی مهماندار می‌گوید لطفا گوشی‌های خود را خاموش کنید نگاهش کنم و لبخند شیطنت‌آمیزی بزنم. باید بروم و ببینم توی این کره زمین لعنتی که مرکز تجمع تنهایی‌های هستی است چه می‌گذرد. باید یاد بگیرم به زبان آلمانی حرف بزنم، با آدم‌های جدیدی آشنا بشوم، کشف کنم و از دست دادن و دارایی نداشتن و وابسته نبودن را بچشم. شاید تهِ تهِ جاده‌هایی که معلوم نیست به کجا ختم ‌می‌شوند بفهمم زندگی برای چیست. شاید!


۴ ۳
یک عدد علی
۱۳ تیر ۲۱:۲۶
زندگی بدون کشف زندگی نیست ، دور باطله 

پاسخ :

دور باطله، دور باطل
خواننده گذری
۰۷ تیر ۱۱:۲۰
سلام 
یه سوال ...حالا که چند سال از قبولی کنکور و وارد دانشگاه شدنت می گذره ....چه تعبیری از بزرگ شدن و رفتن دانشگاه داری
ایا از رشته ای که انتخاب کردی راضی هستی 

پاسخ :

از بزرگ شدن راضی نیسّم، از دانشگام راضی نیسّم، به رشته‌م حس خاصی ندارم فعلن
ولی از روندی که دارم طی می‌کنم تو درون خودم، راضی‌ام. کاملا راضی‌ام.
الهه سالاری
۲۰ خرداد ۱۱:۱۲
آدم های تنها.... داستان های گفته نشده .... روزهای تکراری .... کاش میشد همشون رو خط زد و بهترشون رو روی برگ خاطرات زمین نوشت

پاسخ :

کاش می‌شد!
انگور ...
۱۲ خرداد ۲۳:۱۸
چرا انقدر خوب بود؟؟؟؟؟
من بعضی از پست ها رو که میخونم فک میکنم خداااایاااااا جرا من اینو ننوشتم؟ چرا این به ذهن من نمیرسه؟ چرا انقد معمولی ام !!!؟؟؟ یه حسرتی داره هاااا
اینم دقیقا از اون پست هایی بود که بعدش گفتم آخه چرا من اینو ننوشتم؟؟؟

از طرفی من نمی دونم به رویام رسیدم یا نع! اضلا یادم نمیاد رویاهای گذاشتمو! اگه یادم نیاد از کجا بفهمم رسیدم ؟؟؟؟ اماا منم زیاد دنبال زندگی گشتم! از قضا منم بخش مهمیشم تو انقلاب گشتم!

+ یکی از بهترین توصیف های کتاب صد سال تنهایی بود

پاسخ :

اون حسی ک گفتی خیلی وقتا واسه منم پیش اومده!
ولی خوشحالم ک تونستی با متن ارتباط بگیری
نمیدونم اگه یادت نیاد چیکار باید بکنی، خاطراتتُ بخون، از کسایی ک باهاشون انقد صمیمی بودی ک این حرفارو بگی بشون بپرس، شاید نتیجه داد:)
مهم بعدشه ک بدونی آیا رویاهات ارزش رسیدنُ داشتن یا نه!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed by: Erfan Powered by: Bayan Blog