صد و ده اُم

روبروی آینه دستشویی ایستادم و به خودم گفتم این فقط یک ربع از کل زندگی توست. شاید حتا کمتر. سعی کن خوب حرف بزنی و خوب گوش بدهی و خودت باشی. گفتن همین جمله کافی بود تا استرسم ناپدید شود ولی باعث نشد مثل همیشه گند نزنم. سوال ها را با جمله های کوتاه یک کلمه ای (:|) جواب می دادم و گفتم در فلان حوزه کار نکرده ام و وسط حرف زدن صدایم گرفت. تنها نکته مثبت قضیه این بود که قیافه ام برخلاف همیشه که دوربین سلفی به طور مزخرفی شبیه به خودم نشانش نمی دهد، خوب بود (می دانید، بالاخره باید یک جورهایی به خودم امید بدهم خُب).

راستش به این فکر می کنم که اتفاقات غیرمنتظره ای که هر روز می افتند و در ادامه، با خود یک دنیا فکر و دغدغه و درگیری می آورند، مچالگی ها و استرس هایی را به جان آدم می ریزند که مثل شمشیر دولبه است، اگر نباشند افسردگی و بیکاری امان را می برد و حالا که هستند، به نحو دیگری دچارم می کنند، به نحوی که انگار قوی تر می شوم و مستقل تر و برخلاف علاقه ام، بزرگتر.

به این فکر می کنم که درد به طور خیره کننده ای مشکل و چاره زندگی است.

۱ ۵
قاسم صفایی نژاد
۲۱ ارديبهشت ۱۳:۴۰
کتاب «خدا بود و دیگر هیچ نبود» دکتر چمران رو بخونید. راجع به این «درد» صحبت کرده خیلی زیبا.

پاسخ :

مرسی از پیشنهادتون:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed by: Erfan Powered by: Bayan Blog