صد و چهار اُم

هر چند دقیقه یک بار دستم را از جیبم بیرون می کشم و به جای کبود زخم ها خیره می شوم و فریادهایی را می بینم که سرکوب شده اند. شبیه لحظه هایی که ناگهان صحنه ای از خاطره ای فراموش شده جلوی چشمانم جان می گیرد و دمی بعد دستی نامرئی چنان آن را از چنگِ ذهن بیرون می کشد که انگار هیچ وقت وجود نداشته. شبیه اندوهِ صبحی که نیمکت های پشت ساختمان از فرط خیسی برق می زدند و برگ های ظریفِ درخت ها از سرمای زمستان به لرزه افتاده بودند. شبیه اندوهِ شبی دور که کسی در رادیو مولانا می خواند. جای زخم های روی دستم کبود شده اند و جای زخم  های روی دلم کبودتر. زخم های روی دستم هر از گاهی می سوزند و زخم های روی دلم تیر می کشند. توی آیینه که خودم را می بینم یاد نقاشی هایی می افتم که فندق می کشد؛ توده ای کج و معوج از خطوط درهم و برهم که انگار در جایی به فاصله یک دنیا از خودش گم شده..

۰ ۵
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed by: Erfan Powered by: Bayan Blog