نود و سوُم

حرف هایمان خودکشی کرده اند. قول و قرارها و آرزوهایمان در گوشه ای ناپیدا و تاریک از مغزهایمان پوسیده اند. بوی گندشان کل زندگی مان را برداشته. بوی گندشان زننده و اندوهناک است و واقعیت را تف می کند توی صورتِ آدم. حالا دیگر "آرزوهایمان" نداریم. "آرزوهایم" دارم و "آرزوهایش". آرزوهای من انگشتر می شوند و می روند توی انگشت هایم و آرزوهای او، مثل سربازهای افسرده بازگشته از جنگ، گوشه ای می نشینند و زل می زنند به ترک هایِ دیوارِ زندگیِ ویران شده شان. آرزوهای او شکست خورده اند، تحقیر شده اند، فراموش شده اند. آرزوهای من بی ارزش شده اند، لبریز اند و پوچ. من دیوانه شده ام و او، خالی. خالیِ هیچ انگارِ هیچ وقت درست نَشو. من سرشارتر از همیشه در دنیای کوچکم زندانی شده ام و او تهی تر از همیشه در کوره راه های رسیدن سرگردان است...


۰ ۵
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed by: Erfan Powered by: Bayan Blog