86th

بدون عینک رو به آفتاب داغ ظهر ایستاده بودم و تعجب می کردم که چطور می تواند بی وقفه به چشم های زردِ وحشتناکم چشم بدوزد و حرف بزند. نگاهم پی گربه ای بود که گوشه پارک سرگرم غذا خوردن است و فکر می کردم گاهی وقت ها گفتن حرف های تکراری و شنیدن پاسخ های تکراری تر چقدر می تواند تهوع آور باشد. یاد خوابی افتاده بودم که چند روز پیش دیده ام؛ خواب فرار از دست چیزی نامعلوم، که وسط دویدن ها و نفس نفس زدن هایم کسی از پشت لباسم را چنگ می زند و من زمین می خورم و سر که بر می گردانم، با نگاه مصممی رو به رو می شوم که سرشار از خواستن است. نگاه آزار دهنده ای که فرار از آن ممکن نیست.

حس کردم او انگار همان نگاه مصمم است که جان گرفته و تمام قد روبروی من ایستاده. همان نگاه مصممی که از من می خواهد پا روی کودکانگی هایم بگذارم و بزرگ شوم و درد بکشم، و چقدر نگاهش در عین مهربان بودن، آزاردهنده است. حس کردم باید قبل از سرازیر شدن اشک هایم با یک خداحافظی ساده خودم را از آن موقعیت نجات دهم.

باید بروم و یادداشت های قدیمی ام را بگردم و ببینم چرا بزرگ شدن برای من دردناک ترین تغییرِ دنیا محسوب می شود.

باید بروم و خوشحال باشم که فرار در دنیای واقعی، ممکن است.


+ Burden, Opeth

۰ ۳
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed by: Erfan Powered by: Bayan Blog