80th

از در وارد می شوم و می روم سمتش. دست می دهیم و من به اشتباه امینی صدایش می کنم. بعد ببخشیدی می گویم و با صبح بخیری به علاوه اسم خودش، یادآوری می کنم که اسمش را بلدم. پوزخندی می زند و می گوید کارهایی مهم تر از فکر کردن به اشتباه صدا شدن دارد و قرار است زندگی طولانی و شادی داشته باشد. غیر مستقیم می گوید که اهمیتی به سایکوی غیرقابل درمانی مثل من نمی دهد. لبخند می زنم. اعتماد به نفس عجیبی در چشم هایش موج می زند. صدای بحث و جدل از اتاق بغلی می آید. سرکی می کشم و می بینم کلی آدم کنار هم نشسته اند و زل زده اند به پرده نمایش. برمی گردم و می پرسم جریان این کانون هویدا چیست که همه آدم های مورد علاقه ام در آن عضوند. با خودم فکر می کنم آدم های مورد علاقه من، هویدا، چقدر مسخره. جوابم را نمی دهد. من می مانم و خاطره ای گنگ از صبح روزی نامعلوم. صبح روزی که انگار با کسی دعوا کرده ام و با دستانی لرزان می روم سمت ماشین. استارت می زنم و به طور فجیعی دنده عقب می گیرم و همزمان فرمان را تا ته می چرخانم جوری که کم مانده ماشین چپ شود. بعد می بینمش که آن گوشه تاریک پارکینگ ایستاده، گوشی دست گرفته که به کسی زنگ بزند انگار، و با وحشتی غیرقابل باور نگاهم می کند. شب پیام می دهم که : امیدوارم به کسی نگی که داشتم ماشینُ چپ می کردم. سین می شود. جواب نمی دهد. آقای امینی (!) برمی گردد. با کلی کاغذ و پرونده روی دستش و همه شان را می ریزد بغل من.


۲ ۶
بهار پاتریکیان D:
۲۸ مرداد ۱۶:۰۴
عاغاااا :| مواظب باش خب :(

پاسخ :

باشه مهربون!:)
آبان دخت ...
۲۷ مرداد ۲۳:۱۲
بخیر گذشت اون چپ کردن نصفه نیمه...

مواظب خودت باش...بیشتر :)

پاسخ :

مرسی مهربون!:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed by: Erfan Powered by: Bayan Blog