62th

کاش خونه بودم؛
بغل بابا،
گریه می کردم:(

۹ ۰
هانیه
۲۳ ارديبهشت ۲۲:۱۵
خوش به حالتون حداقل پدر مهربونی هست که گریه هاتونو برای آغوشش ببرید، دعا کنید برای اونایی که پدر دارن ولی محبتشو نه...
بابا لنگ دراز
۱۳ ارديبهشت ۰۱:۴۲
جا داره بگم:عخیی
صبور باشید خب

پاسخ :

:|
ارغوان ....
۳۱ فروردين ۰۹:۱۴
باباهای مهربون...دنیای نامهربون

پاسخ :

:((
. آنـ ـه .
۳۰ فروردين ۰۷:۱۲
هیچوقت بغل بابام گریه نکردم.
Faber Castel
۳۰ فروردين ۰۱:۲۷
:)

پاسخ :

:)
یک آشنا
۲۷ فروردين ۲۱:۵۶
دوری از خانواده همیشه عذاب آوره ، تماس تلفنی خیلی کمک میکنه :))
+ خاطرات غربت رو یادم آوردی ، دل تنگی ها ، شب های بغض دار .... :(

پاسخ :


+ می فهمم!
..😐.. مـ ـهـ ـیـ ـار
۲۷ فروردين ۱۴:۴۲
لابد. 
:)

پاسخ :

:)
..😐.. مـ ـهـ ـیـ ـار
۲۷ فروردين ۱۳:۴۲
خب گریه چرا؟! 
:|||

پاسخ :

لابد چون زندگی ب وفق مراده!:|||
..😐.. مـ ـهـ ـیـ ـار
۲۷ فروردين ۱۳:۳۹
:|

کجایی مگه؟ 

پاسخ :

:||||

لابد خونه نیستم دیگه!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed by: Erfan Powered by: Bayan Blog