54th

یادِ تمام مکالمات مهم دونفره مان میفتم که اغلب توی ماشین و پشت ترافیک سنگین اتوبان بوده. یادِ آن هزار باری که من با حرف هایم وانمود می کردم که هیچ وقت خودم را نمی بازم و بعدترش که تو می گفتی " من به تو ایمان دارم. "

حالا دوست دارم خودم را در بغلت جا کنم، بزنم زیر گریه و حقیقت را بگویم؛ این که سردرگم وسط زندگی وارونه ام ایستاده ام و به آپشن های وحشتناکش چشم دوخته ام. این که کم آورده ام. این که دیگر آدمِ روزهای سخت زندگی نیستم، بابا.


+ Anathema - Angelica


۴ ۰
Faber Castel
۱۲ اسفند ۱۳:۳۶
لبخند به یادهایی که توی ذهنم هست و نمی خوام به یادشون بیارم :)

پاسخ :

:)))
amir farhad
۱۰ اسفند ۱۸:۳۱
من خوندمو خوندمو خوندم تا به "بابا" رسیدم.
یعنی گفتم داره با دوست پسرش چه لاوی میترکنه نه رسیدم که رسیدم به کلمه بابا.

پاسخ :

:||
میچکا بانو
۱۰ اسفند ۱۸:۲۰
پناه تر از بابا نداریم اصن ..
+ممنون بابت لینک پستام که اینجا گذاشتی :) ..

پاسخ :

نداریم واقعن...

+ اون دوتا پست و خیلییییی دوس داشتم:))
Faber Castel
۱۰ اسفند ۱۸:۰۶
:)

پاسخ :

لبخند به چی؟ :)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed by: Erfan Powered by: Bayan Blog