48th

" او هیچ وقت مرا برای بستنی خوردن در وسط خیابان در سرمای آن عصر زمستانی سرزنش نکرد. سودازدگی نگاهم را، وقتی به درخت ها و آدم ها زل می زدم، می فهمید. دلیل بی خوابی های گاه و بیگاهم را می دانست. و از هم ستیزی های درونم آگاه بود.

اما یک روز صبح، وقتی چشم هایم را باز کردم، او دیگر نبود. تنها سرهم جین روشنش را در کمد جا گذاشته بود. و عطر توت فرنگی موهایش را روی بالشت.

خودم جان رفته بود.

به همین سادگی.

به همین دردناکی. "


+ از هذیان نوشت ها. 


۵ ۰
• عالمه •
۳۰ بهمن ۱۵:۴۲
عطر توت فرنگی. چقدر دوست داشتنی.
یک آشنا
۲۸ بهمن ۲۰:۴۵
همیشه به همین سادگی بوده ، همیشه دردناک بوده
حس بویایی آدم رو به عمق خاطره ها میبره ، هم خوبه هم بد.
هولدن کالفیلد
۲۳ بهمن ۰۶:۱۸
:(( ..
سکوت بهتره .. سکوت می کنم .. [2]

پاسخ :

:(
ارغوان ....
۲۳ بهمن ۰۱:۰۳
بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
****** *** *** *** ** **** ***** ********* ** ***** *** * *** ****** ******** ** ****** *** ****** *** **** ** ****** ** *** ***
*
*
کاش عطر هم میرفت...کاش هیچ بویی وجود نداشت.عطر ها خیلی بدتر از خاطرات با آدم بازی میکنن

پاسخ :

کاش:(

+ی جوری زده 'توسط مدیر سایت حذف شده'، آدم فک می کنه چ جنایتی ک مرتکب نشده:/
میچکا بانو
۲۲ بهمن ۲۳:۳۲
:(( ..
سکوت بهتره .. سکوت می کنم ..

پاسخ :

:(
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed by: Erfan Powered by: Bayan Blog