37. هذیان (6)

آمده بود جلوی شیرینی فروشی فرانسه. من با شیرینی های نارگیلی ام  از خیابان رد می شدم و دنیای دیگری، زندگی دیگری و یا حتا خواب دیگری، آغاز می شد و من در خودم، او، تلاقی نگاه هایمان و خواب، حبس شده بودم. 


🎶Hero - Enrique Eglesias
۳ ۰
شقایق وحشی
۱۱ دی ۱۵:۰۵
یعنی شروع یک ماجرای جدید؟

پاسخ :

نه!
ماجرا نبود
فقط خواب بود
الهه سالاری
۱۱ دی ۱۳:۳۱
گاهی دلم می خواد اتفاق های روزمره و ساده کش بیان به اتفاق های خاص و همیشگی برسن

پاسخ :

آخ گفتی:((
یک آشنا
۱۱ دی ۱۳:۰۰
خواندما ولی گنگ :/

پاسخ :

هذیون میگم:/
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed by: Erfan Powered by: Bayan Blog